چون کلامت
و چون آيه هاي عاشقي که از چشمانت
نازل مي شوند
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
چون کلامت
و چون آيه هاي عاشقي که از چشمانت
نازل مي شوند
از شاخه های ایمان آویخته
وسپیده
کیسه بر دوش
دری را به ارامی می کوبد
ناله های العفو
تا هزار توی اسمان ها رسوخ می کند
وفردا
انسان
روز از نو
روزی از نو
در عجبم که
چرا امت اسلام
بر گرد اندیشه ی تو
طواف نمی کنند.
دلت را
آشوب چنگیز های مغول بردارد
الهی
که با من
دلدادگی نمی کنی
دندانهایی گرد شده را
خواییدیم
و قربانی هزار بند نا متبرک را
بریدیم و خونی نچکید
اندوه بار و اندوه ناک
پنجه در حلق نمناک خاک کوفتیم
تیشه ای نیست
و کلنگی شاید
تا بر فرق خویش کوبد
آسودگی اندیشه را
و من
گرفتار این درد
تا بیاید
لحظه ای را که گناه فراوان است
انتظار می کشیم هر روز
تا برسد
ساعتی را که بشود
بدور از چشم بیننده ای
آزاد از قید های گفتن
به هر قلابی زشت آویزان شویم
ما با انتظار
زندگی می کنیم
انتظار
برای رسیدن لحظاتی که باید بی هوده هدر بروند
انتظار چیز خوبی است
از خاکستر دیو چرت
که در چشمان همگی مان ریخته اند
کسی
به صبح و سحر خوانی بر نخواست
تابوت های فنری خوشخواب با تشک های طبی
ارزانی مان شده است
کجاست بانگ بیدار کن سروش
رودلی روی دل هامان شدند
و سیخهایی که بر گوشتهای برادرانمان کشیده بودند
هنوز داغ
در کناری افتاده
چرا گاه حرص مورچگان است.
بی مایه های فتیر مان
پختند
هر چند که هیچ دندانی را
یارای آن نیست که بر آن
نیشی فرو کند.
بر ستیغ صخره های صعب و سنگین
استوار ایستاده است
آزادگی اش را هزار سوزن سوزان
برتن دوخته
و ققنوس وار انتهای بودنش را
بر فرزندش سوخته
اُرس
این ایستاده بر آمد شد تاریخ
از تهی بودن خودمان
همیشه لیوان های پر چای را
هورت می کشیم
و کتاب های نمی دانم را
یکان یکان
سراسیمه
دور می کنیم
تهی بودن
در این دور بی پایان خوردن و خواندن های تکرار
چه اندوهناک عمیق می شود.
اندیشه ی سردش را
برای شکستن هر چه پنجره
در هم فشرد
زهدان تاریک فکرش
جایی برای شکفتن نداشت
آیینه ها هر چه تیز تر شدند
زهدان فکر سنگ را
روزنه ها تنگ تر
و هرگز پرده ای بر تاریکی سنگ گشوده
هرگز
سوگند اگر نه هم
باز ترانه های مادری کوهستان
تا هفت توی دره های ژرف را
در پژواکی مدید
به رقصی رقصانده است
که در نهایت انسان
باید که بودن طراوت بار تجلی را
از لبه ی هزار کهکشان پیچیده در هم
منتظر
موهوم
و بی قرار
انتظار کشید
تو مگر
گلویت را
چه آموخته بودی
خوابی کم عمق را
تجربه اگر چشیده باشی
تا
در تواتری از تکرار تنهایی های اش
نزول می کردند
و غرور تازه جوانه زده اش را
به کف پای ای نا بود
بود مرد بود
همین تکرار تواتری تنهاترین هایش
ایه های عاشقی
باید اویی برسد
وعشق دیگر گون کند
و تولد
باز
آری
بر خستگی خویش
سایه ای افکند مرد
و در سایه ی خستگیش سالها ی کاش و هنوز
بسیار از مردان و زنان
آرمیدند
در ذهن کور زن
ضجه کشیدند
و قامت خمیده اش را
تلخ
شلاق وار
در اشوبی نا همگون
به تماشای نگاههای نگران واداشتند
خاطره هایی صعب
بیمناکی متواتر زن را
به تلنگری مرگبار آری
خماندند
و زن
دیگر بر نخواست